تبليغاتX
شهرزاد اولین وآخرین عشق شهرام

هر شب خاطراتت را به مهرباني به سينه مي فشارم

به مانند مادري که کودکش را به آغوش مي کشد ...

هر شب خاطراتت را به گرمي لمس مي کنم به مانند اولين برخورد بين دو عنصر عاشق و معشوق ...



 
 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط شهرام  | 

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جزء تنهایی با من نیست ...

ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه

تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم

من از سایه های شب بی رفیقی

من از نارفیقانه بودن می ترسم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط شهرام  | 

آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط شهرام  | 

در حجم خالی حضورت


تمام لحظه‌ها را آجری


و از هر آجری ديواری ساختم.


هوايی برای نفس‌کشيدن نيست


و گامهای زيادی تا فاصله ...


نازدانه من!

 


اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:


به اندازه تمام انتظارها، بی‌قرارت بوده‌ام ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:15  توسط شهرام  | 

وقتی جدا می شدیم
دریافتم
که من و تو یک کلمه ایم
و آن کلمه
دو هجایی ست مثل اسم زیبای تو
یکی تو
یکی من
حالا اگر دیداری در کار نباشد
آیا این کلمه معنایی خواهد داشت ؟
...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:6  توسط شهرام  | 

  بنام تنها تک سوارقافله عشق   من ساعتم را با چشمهای تو تنظیم می کنم من روی

شاخه های نگاه تو برای دلم تاب می بندم خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهی های یاد تو

 جدا نشوند  کاش می توانستم در سواحل سکوت تو بنشینم و با صدف آرزوهات بازی کنم

کاش دیوار ها لبخند یاسها را سد نمی کردند کاش پنجره ها به سوی نگاه تو باز نمی شدند

 من برای آنهایی که بعد از من به دنیا میایند قطعه ای از دل تو را خواهم سرود.نگاه کن

 دنیا به سرعت از کنارم عبور می کند کی می خواهی با دلم احوال پرسی کنی کی می

خواهی با دلم حوال پرسی کنی کی می خواهی دستهای تشنه ام را لمس کنی هنوز جای

 دستهایت را روی سرم حس می کنم باید یک نفر دستهایم را می گرفت. نگفتم تو بیا بگیر

نگفتم روزگارم مانند جمعه دلگیر و تنهاست هر چه نگفتم تو هم هیچ نگفتی هر چه هم که

 گفتم نبودی که جوابی بدی  صبر کن زمانی بمان . چیز زیادی نمی خواهم فقط محتاج

سهمی و قطره ای از نگاه تو هستم زندگی از آن تو فقط نگاهت را به من ببخش .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:12  توسط شهرام  | 

 

گاهی نه چنان که مرا شناخته ای  منم   و  نه  چنان که تو را دریافته ام  تویی !

میان این برهوت چه باید کرد  !

باید ماند  یا  رفت !؟

نه . . . باید گذاشت و گذشت !!

دلتنگم    . . . دلتنگ  چه !  نمی دانم !

راستش را بگویم دلتنگ همانی ام که نه تو  می دانی  و نه من !

نه  !  نه  ! بگذار راسترش  را  بگویم !

نه دلتنگ  لحظه های تازه ام  و  نه دلتنگ  شروع  زندگی دوباره . . .

دلتنگم  . . . دلتنگ  خود  خود  تــــــو  !!!!

 

              امشب حال شاعری  رو دارم که می سرود :

                                   " حرف بزن   ابر مرا باز  کن . . . دیر زمانیست که  بارانی ام ! "

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:48  توسط شهرام  |