تبليغاتX
شهرزاد اولین وآخرین عشق شهرام

چشمانت شور آتشین بودن

دستانت نوازشگر و آرام

گم کرده ام دلم را در لابلای هزار پیچ نگاهت

و قلبم سراسیمه از حضورت

تنگی سینه ام را احساس میکند

و عشق تجلی بودنت را

به رخ فرشتگان میکشد

ومن تنها توانستم چنین بگویم:

خوش آمدی

و نفس رها شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:32  توسط شهرام  | 

 

فردای نبودنت را به بودن امروزت ببخش

دلم بهانه غریبی دارد

و ندیدن چشمانت

چشمانم را خیس کرده

اشکهایم را بروی سیاهی دلم میریزم

تا زنگار غربتم را پاک کند

بمان ای ناجی تنهاییم

ای تسکین درد بودنم

بودنت را به اشکهایم ببخش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:41  توسط شهرام  | 

کاش من هم چون تو

فارغ از دغدغه تنهایی

کوله بار سفری می بستم

تا به آن آبی دور

تا به آن سبز خیال

چه کنم می ترسم

که من از وحشت تنها بودن

دل به این شهر غریب

دل به این غربت و غمها دادم

تو چه راحت رفتی

و دلم در پی یادت گهگاه به افق می نگرد

آسمان دلخون است از غم رفتن تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:45  توسط شهرام  | 

دلتنگم.......و بی قرار
بی وفا
...
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری !!
می دانی مدتهاست سنگینی نگاهت را حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام چگونه این همه زمان را صبورانه گذراند ه ام !
ببین ..نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کردم ...شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات می ترسد
و دستهایم توانی برای نوشتن در خود نمی بیند !
اما باز هم اینبار برای تو می نویسم :

می خواهمت .....هنوز
گاه انچنان اشفته و بی قرارت می شوم که تردید ندیدن دوباره ات در تمام وجودم ریشه می کند
اما نمی خواهم !
نه می خواهم و نه می توانم که بی تو بودن را برای همیشه...باور کنم !
می خواهمت هنوز.....
حتی اگر دستانت در جستجوی .....دستانم نباشند
می خواهمت هنوز.....
حتی اگر چشمانت با من بیگانه شده باشند !
باید بروم
و خواهم رفت
مسافری چند روزه در این دنیا بیش نیستم
با کوله باری از گناه و اندوه می روم ...
تا برای همیشه ...به نیستی ها بپیوندم
شاید هم زیاد زیسته ام...و حق ام هم بیش از این نبوده است!
و بدان که برای همیشه تکه ای از قلبم را نزدت به جای گذاشتم
باید بروم و خواهم رفت ..
امروز.....
شایدم فردا.....
به گمانم در ورای همه این کلمات فقط یک کلمه نهفته باشد :

دلتنگت شده ام ...به همین سادگی !

__________ تکه ای از یاداشت های دفتر خاطراتم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:47  توسط شهرام  | 

امیدی نیست
دلی نیست

هدفی نیست
دنیایی نیست
خورشیدی نیست
حق با تو بود !!
یه روزی اومد که فهمیدم دل شکوندن یعنی چی !!
اومد اون روزی که گفتی کاش یکی بیاد که مثه من قدرت رو بدونه!!
این احساس منه ....گوش کن :
از اسمون اخراج...
یه تبعیدی به زمین پست !!
امیدی برام نیست ...
دلی نیست ...
هدفی نیست ....
چشمان منتظری نیست !!
شعر هام ..... بی مقدار... و سنگین !!
این جا دیگه جا نیست .....نه برای خودم ...و نه برای دلم !!
دل من اضافی ست ...
می خواستم برای همیشه با نوشتن هم خداحافظی کنم...
دیگه ازم نمونده  چیزی ...
دیگه می خوام اخرین ذرات وجودم بمونه واسه خودم...!
دیگه نمی خوام اونو با هیچ کسی .....تقسیمش کنم ..
شایدم محکومم به این زندگی..
یه شکست خورده ...
یه به فنا رفته ....
امروز فهمیدم که زندگی کردن اسون نیست...!
تا کی باید این جوری .... برات اشک بریزم ...! خدا می دونه ..!
چی می شد اگه خدا ..... باهام بود
چی می شد اگه به ما کوچیک ها هم گوشه چشمی می انداخت ...!
اما هنوزم باورش دارم و می پرستمش..!
اینجا خط اخره....
نقطه .....سر خط
" هنوزم دوستت دارم "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:41  توسط شهرام  | 

 

دلم برای آشیانه ام تنگ است
مثال نغمه های مرغ شباهنگ است
دلم رمیده اشکم درد
تو ونگاه صبور، دستی سرد
چگونه میشود از خانه های رنگی جست
چگونه میشود از مردمان سنگی جست
کجا روم ،چه کنم نیست پای رهنوردیدن
چه کنم میشود ز زمین خدا گلی چیدن؟
من امشب بس دلم تنگ است
و اشک هم مرهم درد است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:59  توسط شهرام  | 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک...

یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست...

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

                                               ما همه همسفریم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:37  توسط شهرام  |