چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد
چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟
اما افسوس ...
هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره
آري با تو هستم ..
با تويي كه از كنارم گذشتي
وحتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایت همیشه بارانی است.
من تنهاترين فرياد در اوج صدايم من عاشقانه ترين نگاه در كشتي وجود توام من مي خوام
زنده بمانم تا با تو باشم با تو بخوانم چرا كه بي تو ميميرم تمام شعر هاي من فرياد قلب من
است و تمام انها از ان تو من زردترين پاييز در فصل نگاهت هستم .پس ان را درياب وبا
برق چشمات غروبش را همراه باش كسي چه مي داند كه فردا چه خواهد شد ؟شايد تقدير
دستان پر صلا بتش را به سويم دراز كند وشايد هم نه...................
ولي تا آن روز اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مينشينم..................

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری !!
می دانی مدتهاست سنگینی نگاهت را حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام چگونه این همه زمان را صبورانه گذراند ه ام !
ببین ..نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کردم ...شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات می ترسد
و دستهایم توانی برای نوشتن در خود نمی بیند !
اما باز هم اینبار برای تو می نویسم :
می خواهمت .....هنوز
گاه انچنان اشفته و بی قرارت می شوم که تردید ندیدن دوباره ات در تمام وجودم ریشه می کند
اما نمی خواهم !
نه می خواهم و نه می توانم که بی تو بودن را برای همیشه...باور کنم !
می خواهمت هنوز.....
حتی اگر دستانت در جستجوی .....دستانم نباشند
می خواهمت هنوز.....
حتی اگر چشمانت با من بیگانه شده باشند !
باید بروم
و خواهم رفت
مسافری چند روزه در این دنیا بیش نیستم
با کوله باری از گناه و اندوه می روم ...
تا برای همیشه ...به نیستی ها بپیوندم
شاید هم زیاد زیسته ام...و حق ام هم بیش از این نبوده است!
و بدان که برای همیشه تکه ای از قلبم را نزدت به جای گذاشتم
باید بروم و خواهم رفت ..
امروز.....
شایدم فردا.....
به گمانم در ورای همه این کلمات فقط یک کلمه نهفته باشد :
دلتنگت شده ام ...به همین سادگی !
دلم می خواد بنویسم :عشق من سلام...!
راستش هنوز یه تیکه از خجالتهای بچگیم مونده ..که نمی ذاره اون جوری که می خواهم باهات راحت باشم..!
می خوام اونو امشب بذارم کنار....و با خیال راحت باهات درد دل کنم...
پس عشق من سلام...
سلام بهونه قشنگ من واسه زندگی..!
ملکه نازنازی باغ قشنگ ارزو هام....
یکی یک دونه ...مرواریدم....
اخه من به کی بگم که هنوزم ..یه دم نمی تونم ازت دل بکنم..!
به کی بگم که تو هنوزم ..تو دلم جا خوش کردی...!
می خواستم برات شعر بنویسم...
اما برم سراغ کدوم شاعر ؟ شعر کی رو واست بنویسم..!؟
وقتی اسمونم تویی برم کدوم ستاره رو برات بچینم؟
راستی یادم رفت بپرسم خوبی..!؟
مگه قرار نبود تا اخر دنیا هر کسی با ستاره خودش باشه!!
قرار نبود کسی سختش باشه به اون یکی بگه دوستت دارم!!
قرار نبود عشق یکی دیگر ی رو اسیر و دیونه کنه!!
پس چرا هنوزم یه دم بی قرار تو بودن ....تنهام نمی ذاره!
روزا می گذرند...اما هیچ خبری نیست...و نیست..ونیست!
فدای مهربونی ها..!
چی می کنی با سرنوشت ؟!
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشتم
گفتم واست نامه بدم نگی :" عجب بی وفایی این.."
میدونم که جواب نامه ام با خداست..
حال منم اگه بپرسی ...
روزگار می گذره...خوب یا بدش مهم نیست!
غصه نخور...!
تا تو بیایی حال منم همین جوره!
همیشگی ترین دیوونه !!!
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق وعشق ارمغان دلدادگیست واین سرنوشت سادگیست
با تو نفس کشیدن پایان انتظار برام ...
غروب که میشه....
همیشه دلتنگم !
دلتنگ اومدنت....
تک تک ثانیه ها رو می شمارم !
نمی دونی چه قدر دلم می خواد فرار کنم....
از خودم ..
از تو ....
و از هر چی که دلبسته تر از اینم کنه....
می خوام تو را هم انکار کنم....
می خوام فراموش کنم که یه روزی بودی .... حالا دیگه رفتی !
می خوام انکار کنم ....عشق رو با همه زیبایی هاش ..!
اصلا چرا من باید به انتظارت بشینم !!؟
اما تو بارونی .... به کویر دل من ..!
مگه می تونم ...... دل تشنه محبتم رو بی تو سیراب کنم....!
اما دیگه به تنگ اومدم....
دیگه نمی خوام حرف دلم رو هم گوش کنم !
اما مگه می تونم ؟
دوستت دارم به اندازه بارونی که می باره به دل تشنه یه کویر...خشک !
امشب می خوام بازم با تموم وجودم صدات کنم....
اما می دونم که برای تو دیگه گوشی برای شنیدن درد دلهای من نمونده ...
می دونم خسته ای ازم ...قد تموم روزهای زندگیت...
اما من بازم صدات می کنم ....یه بار دیگه خلوت تنهایی مو ..تو غربت معصومانه چشمات جستجو می کنم ..!
کاش فقط برای یه بار دیگه ..با همون احساس قدیمیت اسمم رو صدا می کردی..!
صدام کن....درد اشنایم...می خوام باور کنم که هنوزم زنده ام...و نفس می کشم..!
چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی نباشه !
بگذار امشب یه بار دیگه با تموم وجودم دوستت داشته باشم ...
هنوزم سکوت ها ی اخرینم...یادم هست...
هنوزم.....سردی اون صحنه وداع رو از یاد نبردم ...
هنوزم ... بی تو میلی به زندگی ندارم ...
ای اشنایم...
امشب دلم برات خیلی تنگ شده ....!
خیلی.....
خیلی....
با تموم ....وجودم دوستت دارم ...!
هر چی این جا نوشتم حرف دلم بود مهم نیست دیگران باور می کنند یا نه ..!من واسه خودم نوشتم . وقتی لبریز از دوست داشتن بودم.....و روزهایی که خیال می کردم دوران بی کسی و تنهایی هام تموم شده ... اینجا نوشتم..! همه اونچیزی رو که تو دلم بود ..بی کم و کاست....!تو زندگیم خیلی ها رو دیده بودم که شاید می تونستن واسم یه همدم باشند.اما وقتی که تو رو شناختم دنیا برام مفهوم تازه ای پیدا کرد. حرفهات از جنس دیگه ای بود. نمی دونم چرا حس می کردم مثه خودمی...! می خوام باهات رک حرف بزنم. اولش فکر می کردم تو هم یه بازی ...مثه بازی های دیگه ...! وقتی به خودم اومدم که دیدم شدی همه زندگیم....! نفهمیدم توی حرفات چی داشتی که اینقدر منو اسیر خودت کردی...!!
هیچ وقت نفهمیدم که چرا بهت دل باختم ..! چرا همه دنیام شدی تو....! تویی که نمی شناختمت ..!! فقط اونقدر شناختمت که باور کردم قد یه دنیا دوستت دارم ...!حس کردم مثل من تنهایی...شایدم زخم خورده یه تقدیر....!!
یادته ازت یه قول گرفتم....!!؟ که هیچ وقت تنهام نذاری...! اما من تو رو برای یه روز و یه ماه نمی خواستم....تو رو برای یه عمر می خواستم....!
و امروز مدتهاست که ازت دورم.....یه روز یه هفته...یا یه ماه...! راستش حساب روزها دیگه دستم نیست..... مهم اینه که دیگه نیستی.....!مدتی که ازم دور بودی خیلی اتفاقها افتاد . چیزهای متفاوتی نوشتم . مخصوصا پستهای قبلی که خودتم می دونی تو اوج نا امیدی و بی کسی نوشتم....! خواستم نوشتن رو کنار بذارم . خواستم عشق و دوست داشتن رو فراموش کنم . اما نتوستم....! خواستم اما نتونستم ...! روز به روز بیشتر تو دلم جا می گرفتی....!
نمی دونم الان کجایی ...؟ یا چی کار می کنی !؟ دیگه برام مهم نیست که کسی حرفهامو باور کنه یا نه ....! دلنوشته هام برای خودمه.... و برای پرکردن جای خالی تو .
رفتی ...برو..! اما بیا و خاطراتت رو هم با خودت ببر....نگذار بیشتر از این تو خودم بشکنم....! با خدای خودم عهد بسته بودم که هیچ وقت کاری نکنم که چشمای نازت خیس اشک بشه....! اما دیگه نمی خواستم....نمی خواستم اسیر احساساتم بشم...!نمی خواستم تو دنیایی غرق بشم که هیچ پایه و اساسی نداره ...! رفتم...رفتنم .سخت بود اما رفتم..... اما بدون که هنوزم دارم با خیالت روزها رو شب می کنم...!
خدا جونم :
می خوام از امروز دوباره به تو رو بیارم....می دونم چند وقته ازت دور بودم . می دونم اونی نبودم که تو ازم می خوای ... و می دونم اونقد ر غرق افکارم بودم که نتونستم شکر نعمت هات رو به جا بیارم . اما من اومدم ....
می خوام دوباره به سوی تو برگردم و دعا کنم برای داشته ها و نا داشته هایم...برای همه اون چیزی که دارم و لیاقتش رو ندارم . می خوام طلب بخشش کنم به خاطر اون کارهایی که باید می کردم و نکردم.... و به خاطر گناه هایی که مرتکب شدم....می دونم که تو اینقدر بزرگی که منو می بخشی . من چون تویی رو داشتم و برای تنهایی هام منت بندگان خدا رو می کشیدم !!؟می خوام از امروز تو مونسم باشی.... تو همدم تنهایی هام باشی...... تو عشقم باشی ! می دونم که تو هیچ وقت تنهام نمی ذاری... و می دونم که تو همیشه کنارمی ..!
خدایا بذار تو دریای رحمت و بخشایش تو غرق بشم ......
می خوام از امروز اونی که می خواهی باشم .....
پس پناهم باش و کمکم کن !!!