امروز گریه کردم.....
امروز از انتها ...و از اخرین نقطه پوچی به قله ارامش رسیدم!
امروز بار دیگر با خودم...! نه با خدای خودم عهد بستم....
که دیگر به کسی غیر او دل نبندم!
عزیزترینم :
امشب بار دگر دلم هوای در کنارت بودن رو کرده!
دوست دارم.....صداقت حرفهایت را....
دلتنگی ام رو از ستاره های اسمان بپرس!
افسوس که هنوز غریبی ام به گوش ستاره ها ی اسمان قلبت نرسیده است!
دریابم!
امشب تو را می خواهم ای زیبا خاطره ماندگارم!
کاش می شد به تو بگویم :
تو تنها سخن شعر منی !
کاش می شد به تو گفت که نرو ....و بمان..! دلم بی تو می میرد!
امشب خودم رو شکسته تر و تنها تر از همیشه می بینم
کاش می دانستی که امشب چه نارامم!
کاش می دانستی که دنیای من بدون وجودت مفهومی ندارد
کاش می دانستی که توانی برای زندگی بدون تو در خودم نمی بینم!
و کاش می دانستی که دستانم در نبودت یارای نوشتن را ندارد!
خداجونم :
در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه اورده ام
می خواهم تو پناهگام باشی....
می دانم اگر رحمتی بر من باشد از جانب توست
و اگر عشقی بی منتها هم باشد ...انهم از جانب توست!
ای مهربان.....و ای اله...!
با تمام وجود می پرستمت .....و عاشقانه
نام مقدست را بر زبان می اورم....!
تویی معنای واقعی تمام عشقها.....!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:31 توسط شهرام
|
بنام تنها تک سوارقافله عشق من ساعتم را با چشمهای تو تنظیم می کنم من روی شاخه های نگاه تو برای دلم تاب می بندم خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهی های یاد تو جدا نشوند کاش می توانستم در سواحل سکوت تو بنشینم و با صدف آرزوهات بازی کنم کاش دیوار ها لبخند یاسها را سد نمی کردند کاش پنجره ها به سوی نگاه تو باز نمی شدند من برای آنهایی که بعد از من به دنیا میایند قطعه ای از دل تو را خواهم سرود.نگاه کن دنیا به سرعت از کنارم عبور می کند کی می خواهی با دلم احوال پرسی کنی کی می خواهی با دلم حوال پرسی کنی کی می خواهی دستهای تشنه ام را لمس کنی هنوز جای دستهایت را روی سرم حس می کنم باید یک نفر دستهایم را می گرفت نگفتم تو بیا بگیر نگفتم روزگارم مانند جمعه دلگیر و تنهاست هر چه نگفتم تو هم هیچ نگفتی هر چه هم که گفتم نبودی که جوابی بدی صبر کن زمانی بمان . چیز زیادی نمی خواهم فقط محتاج سهمی و قطره ای از نگاه تو هستم زندگی از آن تو فقط نگاهت را به من ببخش ............................................. همین شهرام
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:21 توسط شهرام
|
سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روحم بگذار
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
شهرام______ تکه ای از حرفهای دلم و در انتهای بی کسی..
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط شهرام
|
دوباره یه روز پر حسرت دیگه !
بدون که امروزم با خیالت یه دم تنها نشدم
از ذهنم بیرون نمی روی
شبهایی که بدون تو به سر ببرم...همش رنج و درد ه برام
کاش می دانستی که چقدر دلتنگ توام عزیزترینم!
لب هایم خاموشند...
اما کاش غوغای درونم را می شنیدی!
کاش می دیدمت تا با دیدنت امیدی دیگر برای زندگی بیابم
منم و سکوت و تنهایی ...
کاش می توانستم به سویت بیایم ..
اما چگونه !؟
اخه عاشقی که مجنون و دلبسته تو شده...
هر لحظه دلتنگ تو میشه..و همه دنیاش تویی..!چگونه می تواند تو را
فراموش کند....
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:22 توسط شهرام
|
از واژه ی چند حرفی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام....
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:44 توسط شهرام
|
خستم ام ...
کاش می فهمیدی ...
کاش می فهمیدی به آ خ ر رسیدم...
کاش می فهمیدی آن چیست که در وجوده من محو می شود ...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 3:0 توسط شهرام
|
نمی دونم چرا یهو دلم میگیره ...سرم رو میزارم رو زانوم ...نفسم رو از ته دل میفرستم بیرون میگم امروزم گذشت...نمی دونم ...برای اینکه همه رو گول بزنم میگم دلم اندازه دنیاست...شاید امروز که این درد نامه رو پیش خدا رسوا میکنم خودم هم نمی دونم چه دردی دارم....چرا برای پرواز باید پری از قو باشه ؟ مگه نمی گن قوی سفید همیشه تنها میمیره؟ همش میگفتی ...کاش یه چند روزی نبینمت ببینم دلم برات تنگ میشه یا نه....میگفتی تا آخر دنیا باهات میمونم ...بی دلیل نبوده که همش میگفتی دنیا ۲ روزه....حالا چی؟...تو رفتی ...اومدنت هم دیر شد...منم دیگه زمین گیر رفتن شدم....حرفی نزن ...هیچی نگو...فقط بزار گریه کنم...میخوام با بارون چشام فاصله ها رو پر کنم...
حرف آخر:اشکهام رو هدیه میکنم به هر کی که مثل خودمه....یا حق
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:22 توسط شهرام
|
می ترسم برف تمام شود و من و تو آغاز نشویم.می ترسم بهار بدون پروانه و پرستو
بیاید. می ترسم مشقهایم نیمه تمام بماند و یادم برود کتابم را از زیر باران بردارم.
می ترسم نخستین شکوفه ها غافل گیرم کنند. و نسیم زیبایی که از شمال می وزد، مرا
از تو غافل کند ، نمی خواهم بی تو عطر گوچه ها را ببویم ، نمی خواهم بی تو هوا را به
ریه هایم بفرستم ، نمی خواهم بی تو شاعر باشم .
اگر به من اجازه داده شود که یک بار دیگر هر طور که دلم می خواهد به دنیا بیایم ،
گنجشکی خواهم شد تاهر صبح همراه با تازه ترین نورها به اتاقت سرک
بکشم.
ای آن که برای بیداری از بانگ خروسان بی نیازی ، چشمهایت
را همیشه باز نگذار .تا ماه برای روشن شدن ، منت خورشید را
نکشد و عاشقان هر وقت که دلشان می خواهد برای تو نامه بنویسند.
می ترسم برف تمام شود و هیچ وقت اتفاقی نیفتد و هیچ کس قلب مرا برای تو
معنا نکند و نقاشان قد کشیدن سروها ، عبور قایقها و صیقل خوردن
صدای بلبلان را نبینند.
می ترسم برف تمام شود و حرف من نیمه تمام بماند و کلمه هایم یخ بزنند و
هرگز نتوانم بگوییم :(( تو را دوست دارم )).
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:4 توسط شهرام
|
شا ید باز از خودخواهیم هست
که می خواهم دراین تنهایی و دلتنگی ام تو را سهیم کنم !
اما مرا ببخش !!!
خودت خوب می دانی که جزء تو کسی را برای شنیدن حر فهایم ندارم .....
بگذار تو بهانه ام با شی. .....
بها نه ای لا اقل برای حرف زدنم....
من برای تو می نویسم
برای تو می گویم و به بهانه تو زندگی می کنم.
می دانی گاه یک بهانه کافی ست که انسانی عاشق شود..... زندگی کند ....!
این چند روز عجیب از خودم گر یخته ا م....
و در این گریزم کسی را جزء تو نیافته ام که اشنای حرفهایم یا دردها یم با شد ....
اما تو هم روزی از من و حر فهایم خسته می شوی این را خوب می دانم.
کاش ....می توانستم با خدا حرف بزنم!
چه بگویم او هم حتی نمی خواهد به حر فهایم گوش کند
حقیقتش فکر می کنم که خدا هم خسته شده از حر فهایم
اما خدایا امشب می خواهم برایت گریه هایم را سر دهم...
می خواهم که گو ش کنی به تمام حر فها یم !!
خودت گفته ای که با من ارامش را خوا هید یافت
من به حرف تو می خوا هم شکایتها یم را با تو بگو یم
پس خودت به حرفهایم گوش کن
خدایا از میان این همه بند هات کسی نبود
که مرا ببیند...
که حرفم را بشنود .....
گاه فکر می کنم که شاید تو هم با من غریبی !!
توئی که می گذاری بندگانت اینطور دلم را بشکنند
خدایا اینجا محبت مرا نمی دانی با چه بی مهری پاسخ گفتند
نمی دانم مگر تو نگفته ای جواب نیکی و مهر همان نیکی هست
پس چرا با من این معامله نشد !!
خدایا من شکایت این ادمها را با تو می کنم خودت بین من وانها داوری کن !
خدایا لااقل تو تنهایم نگذار لا اقل تو به دادم برس!!!
شهرام
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:35 توسط شهرام
|
گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست
ردپاي اشک هايم را بگير تابداني خانه عاشق کجاست
تقديم به چشمي كه اشكش منم، تقديم به اشكي كه غمش منم،
تقديم به شمعي كه پروانه اش منم، تقديم به گلزاری كه گلش...تويي.
وتقديم به عشقي كه عاشقش منم
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 2:51 توسط شهرام
|
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:18 توسط شهرام
|

اي کاش
تمام عشق دنيا را دروجود تو خلاصه نميکردم
که هر روز ديوانه ترم کند
مگر تو کيستي؟
مهر تو اين چنين در قلبم ريشه دوانده است
بايد تو را در کجا جستجو کنم؟
در کدامين شهر عشق؟
کدام حصارها را بايد در هم فرو بريزم
تا گمشده ام که تو هستي بيابم
با اينکه تواني در تنم نيست
هر لحظه نفس کشيدنم فقط به خاطر توست
در جاي جاي قلبم اسم تو را نوشته ام
اگر عمر مجالم بدهد
نام تو را
بر روي برگهاي سبز درختان
در لابه لاي گلبرگهاي شکوفه هاي شکوفه هاي گيلاس
در ميان نسيمي که از دشتها ميگذرد
به يادگار خواهم نوشت
که بعد از مرگم
دست نوشته اي براي تمام عاشقاي دنيا بماند
و بداني که چقدر دوستت داشتم
تا بداني يک عشق پاک چقدر با شکوه است
بايد بداني
براي رسيدن به عشقم
ترانه اي ساخته ام
که براي هميشه جاودانه بماند
دوستت دارم!!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:51 توسط شهرام
|
امشب دلم حال و هوای دیگه ای داره ! هر شب می نویسم اما امشب دلنوشتم یه جورایی با نوشته های هر شبم متفاوته ! می نویسم ! اما توی نوشته ها م امشب جای خالی تو و احساس قشنگم رو حس می کنم .... تموم تلاشم رو کردم ! می خوام دیگه به هیچی فکر نکنم .... خوبی هات برام قد یه دنیاست .... بدی هات رو دیگه به یاد نمی یارم ....می خواستم دنیام رو به تنهایی بسازم .... خالی از تو ...خالی از عشق تو ! بگذریم از اینکه نتونستم کسی رو جایگزینت کنم ! بگذریم از اینکه هنوزم قلبم بهت ایمان داره .....اومده بودم که قلبم ازت پس بگیرم اما نتونسم ...بدون که تا نهایت زندگیم برایم تک می مانی .....
امشب دلم تموم بهونه ها رو کنار زد .... اومد تا باهات یه بار دیگه خلوت کنه ....بی تاب بودنت هستم بی قرار احساس کردنت مشتاق عشق ورزیدن به تو با تموم انچه که هستی .... بارها خطا کردم انقدر کودکانه که نمی دونستم چه طوری انتظار بخشش رو باید ازت داشته باشم ! یا با چه کلامی دوباره برگردم پیشت !
اما بازم اومدم می خوام اینبار با اجازه همه دنیا بهت بگم :
هنــــــوزم دوســــتت دارم ! با همه وجودم !
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:37 توسط شهرام
|
دوست داشتن
یک نوع باوره
خوش به حال
اون باوری که
صادقانه باشه
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:44 توسط شهرام
|
تا حالا شده احساس کنی جسمت واسه روحت کوچیکه ! شده حس کنی هوا واسه نفس کشیدندت کمه ! هیچ چیزی اونی که بوده نیست ..... همه چیز بی رنگ..... بی معنا .... شده که دلت اروم قرار نداشته باشه .... روحت پرواز بخواد ! دوست داشته باشی از این کالبد تنگ و تاریک در بیایی و سبک و راحت پر بزنی !
من الان این احساس رو دارم ....
چشمام رو می بندم و می رم کنار یه ساحل ....یه ساحل شنی اروم ... با یه هوای خنک و یه نم نم ملایم بارون .....نفس که می کشم حس می کنم سر شار از عشق به زندگی ..... احساس زنده بودن .....! اما این فقط یه لحظه کوتاهه ......خیلی کوتاه ! چشمام رو که باز می کنم باز منم و همون جسم کوچیکم و روح سرگردونم ....
روحم پرواز می خواد مثه یه بچه بازیگوش که عاشق سر کشیدن به همه جاست ! می خواد اونقدر بره و بره تا برسه به اخر دنیا ......
"""" شاید اونجا بتونه قدری اروم بگیره ........
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:57 توسط شهرام
|
.jpg)
امشب
دستهام هم یاری نمی کنند
حتی برای نوشتن
این روزها همه چیز عجیب برام مبهم شده است !!!
و من توی این تاریکی ها ی مبهم درمانده ام !
تو که بارها و بارها به زمزمه هام گوش دادی
اینبار تو زمزمه ای کن !!
با من سخن بگو . . .
""" از عصری دنبال بهونه ای می گشتم برای گریه ! تموم امروز بارون اومد ....چقدر جای خالی یه همزبون رو حس می کردم.... دعا کردم ! خداوند دعای غافلین رو اجابت نمی کنه! من یقین دارم اونی که قراره برام پیش بیاد بهترینه ...! راضیم به رضای تو که بهترینی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط شهرام
|