خواستم برای بغضم هوا جمع کنم ...اما اشکهام نزاشتن....
خدایا میدونم ...قلبم روسفید آفریدی سیاه شدم...پاک آفریدی پرازگناه شدم...گفتی چنین کن
نکردم...چنان باش نبودم...ولی میدونی که بهت محتاجم و بی توهیچم...شاید اشتباه
میکنم..که همه عاشقها دروغ میگن...آدمهای با وفا و مهربون هم دروغ میگن....اونا که
میگن تا همیشه دیوونتم دروغ میگن....اونها که فدات بشم تکه کلامشون شده دروغ
میگن...اونها که قسم به آسمون و خدا میخورن دروغ میگن...اگه غیرازاینه...پس چر
ا همیشه غمگین ترین و درد آورترین لحظات تو زندگی انسان توسط همون کسی ساخته
میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات رو برات ساخته...؟ کاش سفرهمیشه
حدیث رفتن نبود....
حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد....یا حق
دریا گشتم و حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم و به خواب دیدم خود را
به نام دوست که دوست اوست.
با خودم عهد کرده بودم ،قلمم امید به زندگی باشه
وبلاگم رو به هفت رنگ آسمان آذین کردم
که جرقه ای باشه برای فردایی عاشق و
عاشقتر...
گفتم عاشقانه زندگی کنید،حالا که همه جا رنگ خاکستری
به خودش گرفته امید داشته باشید حتما یک نفر خواب شما را می بیند.
ولی تو اوج دلبستگیهام ،عشقم ،شیداییم ، کم آوردم.
با تمام این تفاصیر خدایا شکرت که دوستم داری.

کاش امتدا لحظه ها تکرار
دوباره با تو بودن بود
بنام تنها تک سوارقافله عشق من ساعتم را با چشمهای تو تنظیم می کنم من روی شاخه های نگاه تو برای دلم تاب می بندم خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهی های یاد تو جدا نشوند کاش می توانستم در سواحل سکوت تو بنشینم و با صدف آرزوهات بازی کنم کاش دیوار ها لبخند یاسها را سد نمی کردند کاش پنجره ها به سوی نگاه تو باز نمی شدند من برای آنهایی که بعد از من به دنیا میایند قطعه ای از دل تو را خواهم سرود.نگاه کن دنیا به سرعت از کنارم عبور می کند کی می خواهی با دلم احوال پرسی کنی کی می خواهی با دلم حوال پرسی کنی کی می خواهی دستهای تشنه ام را لمس کنی هنوز جای دستهایت را روی سرم حس می کنم باید یک نفر دستهایم را می گرفت نگفتم تو بیا بگیر نگفتم روزگارم مانند جمعه دلگیر و تنهاست هر چه نگفتم تو هم هیچ نگفتی هر چه هم که گفتم نبودی که جوابی بدی صبر کن زمانی بمان . چیز زیادی نمی خواهم فقط محتاج سهمی و قطره ای از نگاه تو هستم زندگی از آن تو فقط نگاهت را به من ببخش ............................................. همین شهرام
هميشه زندگي اون طوري كه مي خواهيم نيست
گاهي اوقات اون چيزهايي رو كه ميخواهيم به دست نمي ياريم
هميشه اون ارامشي رو كه مي خواهيم نداريم
بعضي وقتها اون قدر تو مشكلات زندگي غرق مي شيم كه ديگه همه چيز
و همه كس رو از ياد مي بريم . حتي خودمون رو....
گاهي وقتها پيشامدهاي زندگي رو درك نمي كنيم...
اون موقع ست كه مي بيني خواه ناخواه اسير زندگي هستي...
اون وقته كه اختيار زندگي دست ما نيست
و اين زندگيه كه ما رو به هر سمتي كه دلش بخواد مي كشونه...
تموم روز را به خيال يه لحظه ارامش شب ...مي گذروني...
اما شب هم كه ميشه يه دم ارامش نداري ....فكر و خيال راحتت نمي ذاره
توي همين لحظه هاست كه احساس نياز مي كني ...
به يه همزبون
به يه همراه ...
به يكي كه تو رو اونجوري كه هستي دركت بكنه...
به يكي كه بتوني بهش تكيه كني...
نياز داري به كسي كه بتوني در كنارش ارامش بگيري...
يه هم نفس ....
اما من فكر مي كنم كه جور ديگه اي هم ميشه زندگي رو گذروند..
با اميد به فردا....
هميشه اينو به خاطر داشته باش كه :
اگر چه امروز زندگي سخته .... اما فردا روز ديگر يست...
تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت...من موندم و حدیث عشقی کوتاه...انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو...گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن...چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره...چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق...تنها هستن...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارش ...شکایت دارن...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگه درد عشقه...خون اول بیرون میاد بعد میسوزه..اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد..چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن...چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره...آره...سوالهات یادمه...و من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی مهاجری بیش نبودم با بهونه هات تنهام گذاشتی....
حرف آخر: خدایا دوزخت فرداست ...چرا امروز میسوزیم ....یا حق
.
دل دلايلي دارد که عقل به طور کلي ازآن بي خبراست.
هرکسي چيزي را مي بيند که آن را در قلب خود حمل مي کند.
فقط آنها که رنج مي برند مي توانند عشق بورزند وفقط آنها که
عشق مي ورزند ميتوانند زنده بمانند.
معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم مي کند وبس.
دوست داشتن
یک نوع باوره
خوش به حال
اون باوری که
صادقانه باشه
دردناکه که می خوام بودنت رو در نبودنت تجربه کنم . . .
دردناکه که وقتی نیستی با خود بگویم که هستی !
امشب بازم هم می خوام بودنت رو توی نبودنت حس کنم
از همین فرسنگها فاصله ای که هنوزم بین دل من و توست
باورم کن . . . بهانه ام
دیوونه نیستم
فقط یه دلبسته دلتنگم
اما حالا دیگه نه برای تو
برای خودم
برای سکوت خودم
برای تنهایی های خودم !
هرگز نفهمیدم دلیل نبودنت رو ... شایدم گفتی و من
نفهمیدم...
حالا من موندم و یه تصویر مبهم از نگات و خاطراتی
گنگ و دور...
و یه صدائی که هنوزم اروم اروم توی گوشم نجوا
میکنه " با تو ام "
یه روزی منم عشق ورزیدم
یه روزی منم زندگی می کردم
شایدم هیچ وقت عاشق نبودم
یا اینکه فکر می کردم زندگی می کنم !
فقط اینو خوب می دونم که
چیزی که از خودم ساختم خوب نساختم
و چیزی که می تونستم بسازم نساختم !
مرا به جای کسی می گرفتند که خودم نبودم
وقتی هم خواستم نقابم رو بردارم دیگه خودم نبودم !
و ... اما
حالا مدتهاست که نقاب رو از چهره برداشتم
مدتهاست که رفتم به خلوت خودم....
اون برام بی ازارترین هستش...
اما تو باور نکن ...
" شهرام دیگه زنده نیست "
گاهی خواستن ها ....قد نخواستنه....
بعضی عشقا ..... قد ندیدنه .....
بعضی عشقا ...... از نفرت عمیق ترن ...
هر چیزی و هر کسی رو داشتن تمام و کمال مهمه .....
بعضی وقتها نبودن بهتر از نصفه و نیمه بودنه.....
حتی اگر سخت ترین دقایق زندگیت باشه .....
گاهــــی وقتها "" نه ..... همیشه دلم میگیره
اونقدر که دلم می خواد برم یه جای دوردست که کسی دستش بهم نرسه ....
اما اونوقت پشیمون می شم که چرا تنها رفتم و تو رو با خودم نبردم !
من از تنهایی خودم هم می ترسم
تنهایی که خودم اختیار می کنم .... گاه به گاهی !
می بینی ؟؟!!
گاهی فکر می کنم پـــــوچ شدم ..... پـــــــوچه پوچ..........
بدون که پایان عشق ما پایان دنیا نیست . یادته یه شب بهم گفتی : " باورم کن با تو می مانم..." از همون موقع بو د که دلواپسی های من شروع شد . یادته اون شب بهم گفتی :" با تو هستم ... تا اخر دنیا ..." باور نکردم !! اگر چه این جمله زیبا بود. اون شب حس یه قطره رو داشتم.. یه قطره هیچ وقت توی یه دریا پیدا نیست... اما امروز باورت کردم ...باور کردم اون شبی رو که گفتی:" با تو می مونم ... تا اخر دنیا ..."
حقیقت همیشه همینه... دنیا تا بوده و هست ادامه دار ه ... چه ما باشیم و چه نباشیم !! چه عاشق باشیم و چه نباشیم ... دیشب به نامردی دنیا فکر می کردم .....!! و با همون بغض خوابیدم .... اما چه فایده ..؟ امروز هم باز روز از نو و روزی از نو.... هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی به اینجا برسم ... این وبلاگ رو ساختم که غریب باشم ... تا راحت باشم ! هیچ کسی منو نشناسه و من از دلم بنویسم !
"" هنوزم دلم واسه لحظه های قشنگ احساسمون می سوزه... دلم واسه همه بی قراری هام مون می سوزه .... نگو که دیگه دلت پیشم نیست ... نگو که از یادم بردی .... مطمئن م که تو ام همون حسی رو داری که نسبت به تو دارم .. ! اینو مطمئن م ...! من به همین امید زنده م... نا امیدم نکن !!!