میخوام حساب تمام بغض های فرو خورده ام رو روشن کنم...
یادته گفته بودی قسمت کفترا مردنه؟ قسمت ساقه ها شکستنه؟ عشق قناری از دل خوندنه؟ انتهای جاده مثل یه کلاف سرگردون بودنه؟ اتفاق یه حادثه هست؟ رسم زمونه بعضی وقتها همینه که هست؟ یادته؟؟؟....یادته گفتی اونقدر کوچیکم که کوزه های خالی غسلم میدن؟...یادته گفتی تو دریای دلت یه ماهی هستم؟..و جز من هیچ کس نمی تونه تو این دریا ماهیگیری کنه؟ با این حرفت.. موجها هم به احترام تو با ساحل مدارا کردن...خوبیهات تا آخر دنیا یادم نمیره...امشب پرده تمام پنجره ها رو کشیدم میخوام بشینم ویک دل سیر برات گریه کنم...کاش احساس منم خواب بود...کاش روزی که برای همیشه چشمهات رو از من دریغ کردی و زیر خروار ها خاک رفتی بدونی که یه روز تو رو تو جهنم میبینم تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و منم به جرم اینکه خدا رو ول کردم تو رو پرستیدم....
حرف آخر:هزاران بار قسم خوردم دیگه نامی از تو به زبون نیارم ...ولی چه کنم اون قسم هم به نام تو بوده....یا حق
رحم ترین دلتنگی ام رو با یکرنگی بارون قسمت میکنم بی
تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت...من موندم و حدیث عشقی کوتاه...انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو...گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن...چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره...چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق...تنها هستن...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارش ...شکایت دارن...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگه درد عشقه...خون اول بیرون میاد بعد میسوزه..اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد..چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن...چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره...آره...سوالهات یادمه...و من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی مهاجری بیش نبودم با بهونه هات تنهام گذاشتی....
حرف آخر: خدایا دوزخت فرداست ...چرا امروز میسوزیم ....یا حق