تبليغاتX
شهرزاد اولین وآخرین عشق شهرام

هنوزم با خاطراتت زنده ام ...

 

هر جا باشی به یادتم

و...

  بیشتراز همیشه دوستت دارم

 

 بیا دستتو بده ...

 

 از اینجا بریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:41  توسط شهرام  | 

از سنگینی نگاه تو ...

حتی آسمون هم عبرت میگیره ... 

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:34  توسط شهرام  | 

 

 

 

خواستم برای بغضم هوا جمع کنم ...اما اشکهام نزاشتن....

خدایا میدونم ...فلبم روسفید آفریدی سیاه شدم...پاک آفریدی پرازگناه شدم...گفتی چنین کن نکردم...چنان باش نبودم...ولی میدونی که بهت محتاجم و بی توهیچم...شاید اشتباه میکنم..که همه عاشقها دروغ میگن...آدمهای با وفا و مهربون هم دروغ میگن....اونا که میگن تا همیشه دیوونتم دروغ میگن....اونها که فدات بشم تکه کلامشون شده دروغ میگن...اونها که قسم به آسمون و خدا میخورن دروغ میگن...اگه غیرازاینه...پس چرا همیشه غمگین ترین و درد آورترین لحظات تو زندگی انسان توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات رو برات ساخته...؟ کاش سفرهمیشه حدیث رفتن نبود....

حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد....یا حق

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:28  توسط شهرام  | 

به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:59  توسط شهرام  | 

 

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:50  توسط شهرام  | 

هر شب خاطراتت را به مهرباني به سينه مي فشارم

به مانند مادري که کودکش را به آغوش مي کشد ...

هر شب خاطراتت را به گرمي لمس مي کنم به مانند اولين برخورد بين دو عنصر عاشق و معشوق ...



 
 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط شهرام  | 

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جزء تنهایی با من نیست ...

ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه

تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم

من از سایه های شب بی رفیقی

من از نارفیقانه بودن می ترسم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط شهرام  | 

آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط شهرام  | 

در حجم خالی حضورت


تمام لحظه‌ها را آجری


و از هر آجری ديواری ساختم.


هوايی برای نفس‌کشيدن نيست


و گامهای زيادی تا فاصله ...


نازدانه من!

 


اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:


به اندازه تمام انتظارها، بی‌قرارت بوده‌ام ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:15  توسط شهرام  | 

وقتی جدا می شدیم
دریافتم
که من و تو یک کلمه ایم
و آن کلمه
دو هجایی ست مثل اسم زیبای تو
یکی تو
یکی من
حالا اگر دیداری در کار نباشد
آیا این کلمه معنایی خواهد داشت ؟
...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:6  توسط شهرام  |