هنوزم با خاطراتت زنده ام ...
هر جا باشی به یادتم
و...
بیشتراز همیشه دوستت دارم
بیا دستتو بده ...
از اینجا بریم
از سنگینی نگاه تو ...
حتی آسمون هم عبرت میگیره ...
دوستت دارم
خواستم برای بغضم هوا جمع کنم ...اما اشکهام نزاشتن....
خدایا میدونم ...فلبم روسفید آفریدی سیاه شدم...پاک آفریدی پرازگناه شدم...گفتی چنین کن نکردم...چنان باش نبودم...ولی میدونی که بهت محتاجم و بی توهیچم...شاید اشتباه میکنم..که همه عاشقها دروغ میگن...آدمهای با وفا و مهربون هم دروغ میگن....اونا که میگن تا همیشه دیوونتم دروغ میگن....اونها که فدات بشم تکه کلامشون شده دروغ میگن...اونها که قسم به آسمون و خدا میخورن دروغ میگن...اگه غیرازاینه...پس چرا همیشه غمگین ترین و درد آورترین لحظات تو زندگی انسان توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات رو برات ساخته...؟ کاش سفرهمیشه حدیث رفتن نبود....
حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد....یا حق
به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام ...
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...
و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...
هر شب خاطراتت را به مهرباني به سينه مي فشارم
به مانند مادري که کودکش را به آغوش مي کشد ...
هر شب خاطراتت را به گرمي لمس مي کنم به مانند اولين برخورد بين دو عنصر عاشق و معشوق ...
آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم
در حجم خالی حضورت
تمام لحظهها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفسکشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
نازدانه من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بیقرارت بودهام ...
وقتی جدا می شدیم
دریافتم
که من و تو یک کلمه ایم
و آن کلمه
دو هجایی ست مثل اسم زیبای تو
یکی تو
یکی من
حالا اگر دیداری در کار نباشد
آیا این کلمه معنایی خواهد داشت ؟ ...